در انتظار منتظر

لیس للانسان الا ما سعی (ما زنده به آنیم که آرام نمیریم ..... موجیم که آسودگی ما عدم ماست)

در انتظار منتظر

لیس للانسان الا ما سعی (ما زنده به آنیم که آرام نمیریم ..... موجیم که آسودگی ما عدم ماست)

توبه نصوح

خداوند در آیه 7 سوره تحریم می فرماید: " «یا ایها الذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحا »؛  

" ای اهل ایمان به سوی خدای متعال تائب شوید، توبه کنید، آنهم توبه نصوح. قبل از این  

 

آیه این آیه را ذکر کرد که در قیامت مردمی می خواهند عذر بجویند، اظهار ندامت و  

 

پشیمانی و بازگشت کنند، به آنها می گویند اینجا عذر نجویید که فایده پذیر نیست. یکدفعه  

 

حساب آخرت را رها می کند می آید «سراغ» دنیا: پس ای اهل ایمان قبل از آنکه در  

 

آنجا عذرخواهی کنید و عذرتان پذیرفته نشود، در جایی که عذر پذیرفته می شود عذر  

 

بخواهید، یعنی توبه کنید. آن اعتذار آخرت است این اعتذار دنیا، در خانه کشت اعتذار  

 

بجویید، در خانه عمل اعتذار بجویید نه در خانه جزا. در خانه جزا اعتذار فایده ندارد.  

 

فورا مساله توبه را مطرح می کند: "«یا ایها الذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوحا»؛ "  

 

توبه کنید، از راه کج و انحرافی خودتان به سوی حق بازگشت کنید و به راه مستقیم خدا  

 

بازگردید ولی توبه تان توبه نصوح باشد.  


در باب توبه چند مطلب است که باید عرض کنم. یکی اینکه مقصود از " توبه نصوح "  

 

چیست؟ در باب توبه نصوح بعضی گفته اند که " نصوح " نام مردی بوده است و گناهش  

 

این بوده که لباس زن می پوشیده، خودش را به صورت زن درمی آورده است و در  

 

حمام  زنها می رفته و کیسه کش زنها بوده و بعد توبه کرده است.

این سخن نه با روایات معتبری که در ذیل این آیه آمده جور درمی آید نه با تعبیر خود آیه، چون اگر نصوح اسم انسان می بود از نظر قواعد عربی باید می فرمود: " یا ایها الذین امنوا توبوا الی الله توبه نصوح " توبه کنید مانند توبه نصوح، «نصوح را به توبه» اضافه می کرد، مضاف و مضاف الیه می آورد، در صورتی که نصوح را به صورت صفت آورده، یعنی توبه ای که نصوح باشد، نه توبه ای مانند توبه انسانی که اسمش نصوح بوده است. توبه نصوح
پس مقصود از توبه نصوح چیست؟ نصوح از ماده " نصح " است. نصح یعنی خیرخواهی خالصانه. ناصح را که ناصح می گویند به اعتبار این است که خیرخواه خالصانه و مخلصانه است. توبه نصوح یعنی توبه خالصانه و مخلصانه، توبه ای که تا آن عمق روح انسان توبه کند. پیغمبر فرمود مقصود از توبه نصوح توبه غیرقابل بازگشت است، توبه ای که دوباره انسان را به گناه برنگرداند. تشبیه خوبی فرمود: توبه غیرقابل بازگشت، مثل شیری که از پستان یک حیوان بیرون می آید. آیا شیری که از پستان حیوان درآمد دوباره بازگشت به پستان می کند؟ از گناه آنچنان بیرون بیایید که شیر از پستان بیرون می آید، یعنی دیگر برگشتن نباشد. این را می گویند توبه نصوح. امیرالمؤمنین توبه نصوح را در نهج البلاغه به این صورت بیان کرده، فرموده است شش پایه دارد: پشیمانی شدید از گذشته، تصمیم اکید نسبت به آینده، حقوق خدا و حقوق مردم در گذشته را ادا کردن، هر چه حقی از خدا فوت شده، نمازی، روزه ای، حجی فوت شده است، حقوق الهی را انجام دادن، حقوق مردم را ادا کردن، اگر دیونی از مردم هست، هر نوع دینی، غیبتی از کسی کرده ای، اینها را به هر شکلی که برایت ممکن است صاف بکنی، دینی که باید بدهی بدهی، اگر نمی توانی بدهی لااقل رضایت مردم را به دست بیاوری، غیبت اشخاص را کرده ای، رضایتشان را به دست بیاوری، اگر مرده و رفته اند، به جای آن برای آنها طلب مغفرت بکنی 

یکی بود ، یکی نبود یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . در زمانهای قدیم، مردی به نام نصوح زندگی می کرد که از طریق دلاکی کردن حمام زنانه امرار معاش می کرد. هیات ظاهریِ او مانند زنان بود و از ااینرو مرد بودن خود را از دیگران مخفی می داشت. او به گونه ای ماهرانه ، سالها در حمام های زنانه دلاکی می کرد و کسی پی به این راز نبرده بود که او یک مرد است . زیرا هم صدایش زنانه بود و هم صورتش ، ولی شهوت مردانه اش کامل و فعال بود . نصوح چادر بر سر می کرد و پوشینه و مقنعه می گذاشت . در حالی که مردی بود حشری و در عنفوان جوانی . آن جوانِ هوس پیشه از این راه دختران اعیان را خوب می مالید و می شست. او در طول زمان بارها از این کار توبه کرد و از آن منصرف شد، اما نفسِ اماره حق ستیز او توبه اش را می شکست . تا اینکه روزی آن بدکار( نصوح ) به حضور یکی از عارفان رفت و بدو گفت: مرا نیز ضمن دعایت یاد کن و در حق من دعایی کن باشد که از این عمل قبیح خلاص شوم . آن عارف وارسته به راز کار او واقف شد و از طریق خواندن ضمیر او مشکلش را دریافت، بی آنکه چیزی از او بشنود. ولی چون از صفت حلم الهی برخوردار بود آن راز را فاش نکرد و قباحت آن کار را به رویش نیاورد و لبخندی به او زد و به طریق دعا به نصوح گفت: ای بدطینت، خداوند از فعل قبیحی که مرتکب می شوی توبه ات دهد. ( انسان کامل چون انانیتی ندارد سراپا نور الهی است، و قهرا هر چه گوید، گفته حق است.) خلاصه آنروز گذشت تا اینکه روزی نصوح در حمام مشغول پر کردنِ طشت بود که جواهر دختر شاه گم شد و آن هم یکی از لنگه گوشواره های او بود که همه زنان را مجبور به جستجوی جواهرش کرد . چون آنرا در روی زمین پیدا نکردند درِ حمام را بستند تا در وهله اول جواهر گم شده را لابلای جامه های افراد حاضر در حمام بجویند . با آنکه همه لباسها را گشتند ولی دزد جواهر نه پیدا شد و نه رسوا . پس در این مرحله پا را از این هم فراتر گذاشتند و با جدیت تمام دهان و گوش و هر شکافی را به دقت گشتند ولی باز هم پیدا نشد، تا اینکه یکی از آن جمع فریاد زد که زنان حاضر در حمام باید به کلی برهنه شوند و فرقی هم نمی کند، چه پیر و چه جوان همه باید برهنه شوند . ندیمه آن بزرگزاده یکی یکی زنان را وارسی کرد تاآن جواهر مرغوب و بی نظیر را پیدا کند . نصوح با پیش آمدن این اوضاع از ترس به گوشه ای خلوت رفت، در حالی که از ترس رنگ چهره اش زرد و لبش کبود شده بود . نصوح از ترس بر خود می لرزید و سعی می کرد در گوشه ای خودش را پنهان کند. نصوح در آن خلوت رو به حضرت حق کرد و گفت: پروردگارا بارها توبه کرده ام. اما توبه ها و پیمانهای خود را شکسته ام. پروردگارا تا کنون کارهای زشتی کرده ام که شایسته من بود، در نتیجه چنین سیل سیاهی به سراغم آمد. خداوندا ، فرصت اندک است و فقط یک لحظه بر من پادشاهی کن و به فریادم برس. خداوندا اگر این بار ستاری بفرمایی و گناه مرا بپوشانی ازین پس از هر کار ناروا توبه می کنم. نصوح پیوسته گریه کرد و اشک فراوانی از چشمانش جاری شد و آنقدر خدا خدا گفت که در و دیوار با او همنوا شد . نصوح در حال (( یا رب یا رب گفتن)) بود که ناگهان از میان ماموران تفتیش صدایی بلند شد . آن فریاد زننده می گفت: همه را گشتیم، اکنون ای نصوح جلو بیا . نصوح با شنیدن این صدا عقل و هوش از او جدا شد و مانند جماد، بی جان افتاد. و چون از هستی موهوم خود خالی شد و موجودیت او باقی نماند، خداوند، بازِِ بلندپروازِ روحش را به حضور خود فرا خواند. وقتی نصوح بی هوش شد، روحش به حق پیوست و در همان لحظه امواج رحمت حق به تلاطم در آمد. وقتی که روح نصوح از ننگ جسم رها شد، شادمان نزدِ اصل خود رفت و وقتی که دریاهای رحمت الهی بجوشد گرگ با بره همپیاله می شود و افراد مایوس نرم و خوش رفتار می شوند . پس از ترسی که بر نصوح ایجاد شد و مایه هلاک جان شد، مژده دادند که آن جواهر گمشده پیدا شد و سبب شدند که بیم و ترس از بین برود . و با این خبر سر و صدای شادی کل حمام را پر کرد و آن موقع بود که نصوح که مدهوش بی خویش شده بود به خود آمد و چشمش نوری بیش از صد روز دید . بر چشم دل نصوح، نور تجلی الهی که برای دیگران طی روزها و شبهای فراوان در طاعات و عبادات ظهور می کند در لحظه ای هویدا شد. همه از نصوح حلالیتی می طلبیدند و مدام دستش را می بوسیدند زیرا که بیش از هر کسی به نصوح ظنین بودند و غیبت او را کرده بودند . نصوح به زنان گفت: این فضل خداوند عادل بود که مرا نجات داد، والا من از آنچه که درباره ام گفته اید بدترم. کسی جزء اندکی چه چیزی درباره من می داند؟ فقط من می دانم و خداوندِ ستارالعیوب که چه گناهان و تباهکاری هایی مرتکب شده ام . بعد از آن واقعه هنگامی که بار دیگر فرستاده دختر شاه آمد و گفت: دختر پادشاه ما، از روی لطف و مرحمت تو را مجددا فراخوانده است تا سرش را بشویی و او را مشت و مال دهی . نصوح به آن فرستاده گفت: برو، برو که دست من از کار افتاده است و اکنون نصوح تو بیمار شده است. باید بروی کس دیگری را برای این کار پیدا کنی. من یکبار مُردمُ و زنده شدم. من طعم تلخ مرگ و نیستی را چشیدم. من نزد خدا توبه ای راستین کرده ام و تا وقت مرگ، آن توبه را نخواهم شکست. بعد از تحمل آن همه رنج و محنت چه کسی به جز الاغ به سوی امر خطرناک می رود؟؟؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد